تك ستاره ي اسمون ما اميرعلي تك ستاره ي اسمون ما اميرعلي ، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره

امير علي شيرين گندمك مامان و بابا

قضيه وبلاگ و اميرعلي

   يادم رفته بود بگم چه طوري شد من اينجا يعني  دنياي ني ني وبلاگ رو پيدا كردم . چند وقتي بودكه سحر جون ميگفت كه براي امير علي وبلاگ درست كنم و من شونه خالي ميكردم نميگم همش تنبلي بود ولي بلاخره مشكلات و مشغله هاي زندگي هم تاثير داشت .  تا اينكه تيرماه 91 يه سري به ني ني وبلاگ زدم وديدم اينجا يه دنياي ديگه اس . خيلي فرق ميكنه با دنياي ما ادم بزرگا و مصمم شدم من هم براي اميرم يه وبلاگ بسازم و از اين بابت خيلي خيلي خوشحالم نه تنها براي امير علي . براي خودمم خوشحالم .چون وقتي ميام تو ني ني وبلاگ انگار از دنياي واقعي بريدم وبه دنياي فرشته ها اومدم . من خودم اينجا دوستاي خوبي پيدا كردم و همينطور اينجا نه تنها فرشته خو...
30 آذر 1391

نمايشگاه كتاب

    سلام . چند روزه اينجا نمايشگاه كتاب باز شده و من به اميرعلي قول داده بود بريم بيرون و براش  كتاب مي مي ني بخرم . ديروز قرار شد عصر بريم نمايشگاه .وقتي امير علي از خواب بعد از ظهر بيدار شد گفتم بيا حاضر بشيم  با بابايي بريم بيرون . اونم گفت اول يه كم ارايش كنيم بعد بريم مي مي ني بخريم و رفت تا دست و صورتشو بشوره . تمام موهاشو خيس كرده بود .و وقتي من بهش گفتم بيا موهاتو خشك كنم ميگه دو ساعته موهامو شونه كردم و حاضر شدم . (اين حرفو از كجا ياد گرفتي خداميدونه ) . و بعد از كلي رسيدگي به خودش رفتيم دنبال نيلوفر و با هم رفتيم نمايشگاه . وقتي  رسيديم نمايشگاه كتاب انگار اومديم شهر بازي  ميدونست از...
30 آذر 1391

حرفايي ميزني كه ماماني كيف ميكنه

عشق مادر .اميرعلي مادر . وقتي تو هنوز به دنيا نيومده بودي . ويه بچه اي شيطوني ميكرد و اطرافيان ميگفتن شيطونه. مامان و بابايي اون بچه ميگفتن بچه ما زياد شيطون نيست درك نميكردم و ميگفتم چرا دفاع ميكنن و جبهه ميگيرن  . الان كه تو شيطوني ميكني و يكي ميگه شيطونه ميگم نه بچه ام زياد شيطون نيست .  هر بچه اي براي مامان و باباش اونقدر زيادشيرين و عزيزه كه شيطونيها رو نميبينن . پسرم الان تقريبا دو ساله و نيمه هستي . و الان شيرينت ترين دوراني كه داري .چون زبو ن باز كردي . شيرين كه بودي مثل قند الان شيرين زبوني هم ميكني . يه حرفايي ميزني كه من و بابايي دلمون ضعف ميره اينجا چند تاشو برات ميگم تا بعدا ببنيني     ماما...
30 آذر 1391

استفاده بهينه از همه چي

ديروز صبح ما با بابا  جون رفته بوديم بانك براي كار بانكي كه بابا داشت و چون بانك شلوغ بود اميرعلي هم حوصله اش سر رفته بودو كلافه شده بود . به دنبال راه چاره گشت وچون آب نبات من خيلي با هوشه و علاقه مند به نقاشي كشيدن .  اين راه رو براي خودش پيدا كرد(تو عكس مشخصه ) هم از برگه هاي عابر بانك استفاده كرد . هم از وقتش و هم از خودكار بانك .به اين ميگن يه فكر بكر و استفاده بهينه از وقت و تمامي امكانات موجود       هزاران هزار آفرين پسرك باهوش و با ذوق مادر                                  ...
30 آذر 1391

اميرعلي اين يكي و دو روز

                                           عشق مادر يكي و دو روزه خيلي جالب حرف ميزني .   به اكثرا كلمه ها  (ي ) اضافه ميكني مثلا ميخواي بگي آب بخورم ميگي ( آبي  بخورم) . يا قهر كنم (قهري كنم ) . و يا باز كنم (بازي كنم ) .مرتب كنم (مرتبي كنم ).  خلاصه به هر كلمه يه حرف (ي) مي بندي .       يا جمله جالبت اينه گفتي مامان حوصله ام سر ميره يه گودوچو آبي   بخورم (كوچولو آب بخورم ). من نميدوم حوصله سر رفتن چه ربطي به آب خوردن داره . شايدم ...
30 آذر 1391

قطار

                                            سلام . اين عكسها رو تو ايستگاه راه آهن از امير علي انداختم . خدا به شما قسمت كنه عزيز باباجون و بابا بزرگ و عمه جون و عمو حبيب و عمو محرم با قطار ميرفتن مشهد زيارت امام رضا . و امير علي چون عاشق قطاره رفتيم بدرقه . واي اين قدر بازي كرد و اين ور و اون پريد و فقط يه لحظه به بهونه عكس گرفتن اروم يه جا وايستاد . و اون بسته ادامس كه دستشه خاليه و توش ادامس نيست ولي يك ساعتي دست امير علي بود و نميداد بندازم بره . اينقدر ذوق زده بود حواسش نبود و دائم دست...
30 آذر 1391

خجالت زده

سلام  به عمرم امير علي و دوستاي عزيزم . شرمنده روي ماهتون هستم مخصوصا پسر گلم و عشقم ولي خوب بنا به دلايي نبودم ولي مهم اينه كه برگشتم و الان مينويسم . عشق من اين روزا يه كمي شيطون شده به قول معروف راه افتاده و اصلا بازي كردن بلد نبود ياد گرفته .كلا چون زياد بيرون نميرفتيم  و تو خونه با سي دي و كتاب مشغول بود بازي با بچه ها رو نميدونست . مثلا با دينا (دختر خاله سمانه )ميخواست قائم موشك بازي كنه .دينا يكسال از اميرعلي بزرگتره . دينا بهش ميگفت چشم بذار تا قايم بشم اونم دنبال دينا ميرفت و نميذاشت قايم بشه و يا اگه نوبت امير علي بود ميرفت همونجايي كه دينا قبلا قايم شده بود قايم ميشد و ده بار بازي ميكردن و هر ده بار همون يه جا ...
29 آذر 1391